خرید بک لینک

sargord mahmoud sakhaei 1

حمیدرضا مسیبیان

حمیدرضا مسیبیان

سیدمحمود سخائی پسر ارشد خانواده در ۱۲۹۸خ دیده به جهان گشود.[۱] از همان سالهای نخست زندگی روحیه خاص او برای اطرافیان نمایان بود و راه خدمت نظامی را برگزید و وارد دبیرستان نظام و دانشکده افسری شد. نقل است در ۱۶ سالگی در دبیرستان نظام به دلیل نزاع محکوم به صد ضربه شلاق شد اما بدون آنکه خم به ابرو آورد آن را تحمل کرد که باعث حیرت اطرافیان بود. بعداً هم مورد تشویق فرماندهان قرار داشت و همچنین علاقهمند به مطالعه و افزودن دانش بود. بعد از شهریور ۱۳۲۰ علاقۀ او به مسائل ملی و جامعه بیشتر شد. در همین دوران رابطۀ دوستی با خسرو روزبه افسر مشهور حزب توده داشت و مدتها با هم بحث میکردند. اینان گرچه هرگز اتفاق نظر پیرامون مسائل کلی عقیدتی پیدا نکردند اما در مسائلی به سان فساد ارتش کاملاً اتفاق نظر داشتند. رابطۀ دوستی آنان به شکلی بود که روزبه بعدها هنگام فرار چند روزی هم در منزل سخائی مخفی گردید. وی در ۱۳۲۱ دانشکده افسری را به پایان رساند و در اندک مدتی بسیار درخشید. کلنل اف.دبلیو.وروری وابسته نظامی آمریکا در ۱۳۲۸ دربارۀ سروان سخائی مینویسد: «… میتوانم اطمینان بدهم که او میتواند لیاقت و فعالیت خود را در هر ارتشی به عرصۀ ظهور برساند» که این اظهار نظر از سوی یک آمریکائی با توجه به سطح بالای ارتش آن کشور بسیار قابل توجه است. همچنین سخائی در همین سالها قهرمان اول تیراندازی ایران شد و در مسابقات المپیک شرکت کرد و مقام ششم را کسب نمود. ضمن اینکه در آن دوران به فساد ارتش و مشکلات آن توجه خاصی داشت و نامههای انتقادی به فرماندهان مینوشت و از بیعدالتی و تبعیض گلایه میکرد.

با بالا گرفتن نهضت ملی به رهبری دکتر مصدق، سخائی به آن نزدیک شد. بعد از قیام ۳۰ تیر وی گرایش بسیار بیشتری به دکتر مصدق یافت. در شهریور ۱۳۳۱ مدتی به سمت ریاست شعبه جراید ستاد ارتش منصوب شد.[۲] از اقدامات مربوط به پاکسازی ارتش ابراز رضایت و شادمانی میکرد و در آبان ۱۳۳۱ خطاب به دوستش مینوشت: «جا دارد تمام جوانان، تمام آنهائیکه سالها بود مأیوس و محروم به آینده تاریک و مبهم و تردید آمیزی نگاه میکردند بر پا خیزند و با جرئت و قدرت به دور این پیرمرد هفتاد ساله حلقه زنند و او را در پیشرفت نقشههایش یاری و مدد کنند و این عالیترین فرصتی است که سیاست جهانی در اختیار گذارده است.» کتابی هم با عنوان «مصدق و رستاخیز ملت» با تقدیم به روح امیرکبیر در دی ۱۳۳۱ منتشر نمود که نگارش چنان مطلبی از یک نظامی بسیار قابل توجه بود. این کتاب نگاهی به مسائل کلی تاریخ به خصوص بعد از شهریور ۱۳۲۰ و به تبع تا نهضت ملی و با اشاره به طرحهای استعماری انگلستان دارد. در صفحۀ ۳ آن نوشته شده:

“پس از سالها اسارت و بندگی، از میان این طوفانهای متوالی و امواج سهمگینی که یکی پس از دیگری برای خفقان افکار عمومی و تسلط بر حیات اقتصادی و اجتماعی کشور بر ملت ما میگذشت، پیرمردی هفتاد و شش ساله به کمک یارانی با وفا و مصمم برخاست و با محاسباتی دقیق که بعداً به تفصیل تشریح میشود، ملت را برای یک جهاد مقدس و پیگیر علیه همه این دسائس و نیرنگها که نتیجهاش فقر و بدبختی و پراکندگی ملت بزرگ ایران بود، دعوت کرد. ملت بزرگ ما به استثنای خائنینی که مجریان دسائس گذشته بودند، دعوت این پیرمرد را پذیرفت، و هر کس به قدر توانائی خود تحت رهبری او در این قیام ملی شرکت کرد.”[۳]

نسخهای از آن را هم در اسفند ۱۳۳۱ برای دکتر مصدق ارسال و اعلام کرد به سهم خود تلاش میکند به نهضت ملی خدمت کند. دکتر مصدق را پدر ملت ایران خطاب و تأکیدsargord mahmoud sakhaei 2
میکرد برای انجام هر کاری که پیشرفت نهضت ملی را تسهیل کند، آماده فعالیت است و حاضر است هر مانع و رادعی را خرد کند.

وی همچنین به ملیون به سان ابوالفضل قاسمی مراجعه و خواهان همراهی با ملیون شد. مطالب او نیز مورد پسند آنان قرار گرفت و سخائی بعد دیداری هم با دکتر مصدق نمود و مورد توجه دکتر مصدق قرار گرفت. پس از ماجرای ۹ اسفند با توجه به درخواست قبلی مهندس رضوی نایب رئیس مجلس برای تغییر فرمانده گارد مجلس،[۴] سرگرد سخائی از طرف دولت به عنوان رئیس گارد مجلس معرفی گردید. ولی کاشانی به شدت با این مسئله مخالفت کرده و حتی جلسات مجلس را تعطیل نمود[۵] و در نهایت به دلیل همین اعتراضات سرگرد سخائی از آن سمت کنار گذاشته شد.[۶]

با شروع بحرانهای سال ۱۳۳۲ و دشمنی شدید مظفر بقائی کرمانی با نهضت ملی، حساسیت وضع کرمان مورد توجه قرار گرفت. به این لحاظ سرگرد سخائی به ریاست شهربانی کرمان منصوب شد تا انتظامات آنجا را حفظ و بر امور ارتش آن خطه هم نظارت داشته باشد. البته دکتر مصدق در نظر داشت بعد از خاتمۀ رفراندوم انحلال مجلس سرگرد سخائی را به تهران آورده و با ارتقاء درجه فرماندار نظامی تهران نماید. ضمنا اینکه سخائی قبل از عزیمت به کرمان به دنبال متشکل کردن افسران ارتش به شکل یک گارد ملی بود که قطعاً میتوانست کمکی به افزایش قدرت دولت در ارتش باشد ولی بحرانهای آن زمان عملاً فرصت این کار را نداد. سخائی در شهربانی کرمان با تلاش و اقتدار نظم را حفظ کرد و نیروهای بقائی نتوانستند در رفراندوم اغتشاش نمایند ولی سرانجام کودتای ۲۸ مرداد طومار آرزوها را در هم پیچید.

sargord mahmoud sakhaei 3بعد از ظهر ۲۸ مرداد چاقوکشان و و قدارهبندان و گروهبانهای سرتیپ امانپور به مقر ریاست شهربانی حمله کردند. سخائی ابتدا در منزل بیخبر از ماجرا نشسته بود که رانندهاش خود را به او رساند و گفت با جیپ پر بنزین فرار نماید. اما سخائی با اعتقاد به آرمانش راننده را مرخص کرد و به سمت شهربانی رفت. روی پلههای شهربانی مقداری برای مردم سخنرانی کرد که همهمه اوباش برخاست که خفهاش کنید و به سمتش حمله کردند. او نیز با شلیک چند تیر مانع حمله شده و از دیوار پادگان دژبان به داخل پرید. وی باید در همانجا بازداشت میشد اما او را به ستاد لشکر فرستادند. وی نیز با خونسردی به ستاد رفت و وظایف قانونی سرلشکر امانپور فرمانده لشکر را به او اعلام کرد. اما امانپور به او اعلام کرد برای نجات جان خود به روی بالکن برود و نسبت به دکتر مصدق ابراز انزجار کرده و وفاداریاش به شاه را اعلام کند. سرگرد وطندوست نیز به جای قبول این پیشنهاد اعلام کرد زندانی آنان است و حرف خود را در دادگاه خواهد زد. بعد امانپور از محوطه خارج و با صدائی که به گوش سخائی برسد فریاد زد سخائی اینجا نیست اما همزمان با اشاره دست محل او را نشان داد. با خارج شدن امانپور از ساختمان ستاد لشکر، نگهبانها درها را برای اوباش و گروهبانها باز کردند و به ناگهان آنان به سمت اتاق سخائی هجوم آوردند. به شدت او را مضروب کرده و از بالکان به پائین پرت کردند و باز هم با چوب و چاقو به جانش افتادند. امانپور نیز با جیپ از روی پیکر او عبور کرد. بعد جسد او را به طناب بسته و مدتی در خیابانها کشیده و کارناول به راه انداختند. بعد از خاتمۀ نماش فجیع هم در حالیکه زنده باد شاه سر میدادند، در میدان مشتاق پیکرش را به تیر چراغ برق آویختند. حتی نقل است بخشی از بدن او را بریدند. بدین سان پرده آخر نمایش شوم خود را جلو چشم مردم تکمیل کردند که باعث ناراحتی و تنفر بسیاری از مردم شد. نقل است شب هنگام پیرمردی تاب آن همه رذالت را نیاورد و با چشمان گریان پارچهای بر تن عریان و مثله شده او انداخت و در نهایت او را به خاک سپردند.

بعد از آن نیز مزاحمتها برای خانواده سخائی ادامه یافت. اوباش به منزل ابراهیم سخائی برادر سرگرد سخائی نیز حمله کرده و آنجا را غارت کردند و به حدی وحشیانه عمل
کردند که دختر ۷ ماهه او زیر دست و پای مهاجمان به قتل رسید. مدتی هم او را بازداشت و بعد از خدمت ارتش خارج نمودند.
همچنین آرامگاه سرگرد سخائی در قبرستان سیدحسین کرمان بود که حتی در ابتدا اجازۀ نوشتن اسم کامل او را نیز بر سنگ قبر ندادند. در همان حال مظفر بقائی که قبلاً توطئۀ ربودن و قتل تیمسار افشارطوس رئیس شهربانی کل کشور را مدیریت کرده بود، به نوشته روزنامه صرصر مدتی بعد از ۲۸ مرداد به کرمان رفت. در یک سخنرانی تأکید کرد مردم کرمان در ۲۸ مرداد بزرگترین فداکاری را در برچیدن دولت مصدق انجام دادند و خواهان آن شد مردی که اولین ضربه به سرگرد سخائی را زده بود خود را معرفی کند. مردی از میان جمعیت برخاست و به نزد بقائی رفت و بقائی روی او را بوسید و او نیز دست بقائی را بوسید. بعد آن مرد رو به مردم کرد و گفت افتخار میکنم موفق شدم دست استاد خود را ببوسم که رئیس شهربانی مملکت را کشت![۷] علاوه بر این از آن زمان همواره دروغهای نفرت انگیزی دربارۀ شهید سخائی به خصوص از سوی یاران بقائی در جامعه رواج داده میشد که بعضاً هنوز هم ادامه دارند. بدین سان جنایتی فجیع در حق یک اسیر در خاطره ایران و به خصوص کرمان به ثبت رسید که هرگز از خاطرهها نخواهد رفت.

پس از آن نام محمود سخائی ربع قرن به سان داغی بر دل خاندانش و آزادیخواهان بود. در همان دوران منوچهر سخائی برادرش تبدیل به یکی از خوانندگان مشهور شد. او به خواست مادرش آهنگ مشهور «پرستو» را برای برادر شهیدش اجرا کرد گرچه تا سالها بعد این نکته را افشا نکرد.[۸] متن این آهنگ زیبا ولی با سوز دل و غمانگیز چنین است:

پرستوئی شد و پرپر زنون رفت

به صحراهای بینوم و نشون رفت

حریفان پیش من با طعنه میگن

ستاره شد به طاق آسمون رفت

پرستوئی شدی پرپر زنون رفتی

به صحراهای بینوم و نشون رفتی

به من میگن به من میگن حریفونُم

ستاره گشتی و رو آسمون رفتی

گُلُُم بودی گُلُم بودی کجا رفتی

تو که جان و دلُم بودی چرا رفتی

هنوزم جای پات مونده لب باغچه

گلوبند طلات مونده لب طاقچه

بگردم من فدای خال سیاه تو

کجا رفتی خدا پشت و پناه تو

گُلُُم بودی گُلُم بودی کجا رفتی

تو که جان و دلُم بودی چرا رفتی

برای شنیدن ترانه پرستو از منوچهر سخایی به یاد سرگرد محمود سخایی لطفا اینجا کلیک کنید.

از آن سو ربع قرن گذشت و طوفان انقلاب رژیم شاه را واژگون کرد و اوباش و جاهلها و نظامیان ظالم اکثراً گرفتار خشم انقلاب شده یا به آوارگی و مشکلاتش دچار شدند. در عینsargord mahmoud sakhaei 4 حال بعد از ۲۵ سال نام سرگرد سیدمحمود سخائی خیلی بهتر زنده شد. کتاب «مصدق و رستاخیز ملت» در همان سال ۱۳۵۷ یعنی به فاصلۀ کمی از پیروزی انقلاب تجدید چاپ شد و در مقدمۀ آن به همت آقای «ابوالفضل قاسمی» دبیر حزب ایران و از بزرگان ملیون مقدمهای نگاشته شده و شرح مختصر زندگی آن شهید بیان شد. دریادار مدنی وزیر دفاع دولت موقت نیز بر آن مقدمهای کوتاه نگاشت. خیابانی هم در تهران به نام سرهنگ سخائی(یک درجه ارتقاء برای شهداء) نامگذاری شد. البته واقعیت آن است که تجلیل شایستۀ این افسر رشید هنوز انجام نشده است. حتی چند سال قبل قبرستان شامل مزار او تبدیل به پارک شد و مزار وی نیز ویران گردید که اقدامی بسیار تأسفآور بود. به هر روی طبیعی است که مدافعان امثال آیتالله کاشانی هم دید مثبتی به این افسران ملی نداشته باشند گرچه به ظاهر وعدههائی داده شد که مجسمه او در آن مکان نصب گردد. با تمام این تفاسیر یقیناً تاریخ قضاوت خود را دارد و آن را تثبیت خواهد کرد و سخائی را نیز به عنوان یک افتخار نظامیان ایران در دل خود نگه خواهد داشت. دور هم نخواهد بود روزی که نه تنها مجسمۀ او در محل مزارش نصب گردد که مکانهای مهمتری به نام وی نامگذاری گردد. تاریخ هم همواره نشان داده کسانی که این چنین از مرگ نهراسند و در راه حق کشته شوند، زندۀ تاریخ هستند.

به این سان سرگرد محمود سخائی رئیس شهربانی کرمان در دولت مصدق گرچه به سان پرستوئی معصوم قربانی تفکرات ملی و شجاعتش شد و به وضع بسیار دردناکی به دست جانیان به شهادت رسید، اما افتخار آن را پیدا کرد که افسر شهید نهضت ملی و برجستهترین شهید کودتای ۲۸ مرداد شده و نامش با این افتخار در تاریخ ثبت گردد.

حمیدرضا مسیبیان(Hamosaieb@yahoo.com)

کرمانشاه – ۲۸ مرداد ۱۳۹۵

(از تمام کسانی که اطلاعات بیشتری دربارۀ این شهید دارند و به خصوص بستگان وی خواهشمندیم هر نوع اطلاعات تکمیلی را برای نگارنده ارسال نمایند که در تکمیل مطلب استفاده گردد. همچنین اگر کسی مشخصات جی.پی.اس مزار ویران شدۀ وی را دارد خواهشمندیم ارسال نماید.)

[۱]– نقل از کتاب مصدق و رستاخیز ملت، به قلم سرگرد پیاده سیدمحمود سخائی، انتشارات زرین، چاپ اول ۱۳۵۷/ صص یک تا بیست و هفت – نقل از مقدمه و زندگینامه سرگرد سخائی به قلم ابوالفضل قاسمی دبیر حزب ایران. لازم به ذکر است که این مقاله بیشتر با کمک همین مرجع تدوین شده و هرجا منبع ارائه نشده از همین کتاب استفاده شده است که برای پرهیز از تکرار از ذکر آن خودداری گردید.

[۲]– باختر امروز ۱۲/۰۶/۱۳۳۱، ص۷

[۳]– نقل از کتاب مصدق و رستاخیز ملت، به قلم سرگرد پیاده سیدمحمود سخائی، انتشارات زرین، چاپ اول ۱۳۵۷

[۴]– نامههای دکتر مصدق ج۱، گردآورنده: محمد ترکمان، نشر هزاران، چاپ اول ۱۳۷۴/ ص۲۲۵

[۵]– روزنامۀ اطلاعات مورخ ۱۲/۱۲/۱۳۳۱، ص ۷

[۶]– قلم و سیاست از شهریور ۱۳۲۰ تا ۲۸ مرداد ۱۳۳۲، ج۱، محمدعلی سفری، نشر نامک، چاپ اول بهار ۱۳۷۱/ ص۷۵۶

[۷]– قلم و سیاست(۲) از کودتای ۲۸ مرداد تا ترور منصور، ج۲، محمدعلی سفری، نشر نامک، چاپ اول زمستان ۱۳۷۳/ ص ۵۲-۵۳- لازم به ذکر است برخی منابع اینترنتی این مطلب را به نقل از روزنامه صرصر تاریخ ۱۷ مهر ۱۳۳۲ذکر کردهاند اما نگارنده نتوانسته به اصل روزنامه دست یابد.

[۸]– سخنان منوچهر سخائی در سالهای بعد از انقلاب که ضمن اجرای این آهنگ به این نکات اشاره میکند.

be kanal site Melliun Iran bepeyvandid

برچسب: سرگرد محمود سخائی,سرگرد محمود سخايي, نویسنده: استخدام کار تاريخ: پنجشنبه 28 مرداد 1395 ساعت: 7:49

صفحه بندی